تبليغاتX
نـسـل آریــا

عزيزم

سقوط مي كنم ،

هر بار از لبه ي تاريك حرفهايي كه سمت و سويي ندارند !

حرفهايي كه تو از دلت مي زني و من از تنهاييه بي پايان ...

آري...هربار...سقوطي مرگبار ميکنم!!!

 اميد بهبودي ام نمي رود ...

گويي باور نكرده اي ...

خلاص نشده ام از خوابكده ي دربدري هاي مزمن لحظه ها !

جاده ها مثل مار مي پيچند روي تلاشهايم ...

و شايد تلاشهايت و دستان سرد من در جيب زمان ...

خواب رفته ! چرا مضطربي ؟ از احساس نامه اي كه نخوانده اي و اصلا هنوز نيامده ؟!!!

يا شايد سكوت كرده اي از بي صبري !؟

پس من چه كنم ، كه ذره ذره ي جويده شده ي روزهايم با طعمي گس در دهان ظالم روزگار جا مانده !

 مدتهاست كشنده ترين ساعات ،حوالي من در چارچوب اتاقم ...

تاب مي خورند !

و آفتاب لا به لاي پنجره ي چشمانم ...

گم شده . مي دانم ...

مي داني ...

دير زماني ست ...

كندترين روياي شبانه ما با كابوسهايي از آينده هم خواب شده اند ...

كاش صبح مي شد . در انديشه ي چون و چراي دل شكسته ام نباش ...

عزيز ! كه زوال من شايد از همان نقطه ي آغاز ما بود ...

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در یکشنبه 23 دی1386 ساعت 11:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


حسنك و دوستانش

حسنک...پتروس...کبری...ريزعلی...کوکب خانم...چوپان دروغگو...

گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.

حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.

او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.

او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .

كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.

پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.

پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.

او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .

ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .

 ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .

 ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.

قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد . كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود .

الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.

او حوصله ي مهمان ندارد.

او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

 او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

 او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت ..... فروخت .

 اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد

 به همين دليل است كه: ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در یکشنبه 23 دی1386 ساعت 11:10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


زندگي

بستني ام را خورده ام روزنامه ام را خوانده ام آب پاکي را بر دست و پايم ريخته ام و اينک زندگي ام را مي کنم از نوشتن به اين شکل و شمايل خسته شدم دلم براي خودم تنگ شده زيادي به يه چيزا وابسته شدم جرات دل کندن ازشون هم سخت شده مي خوام پاک پاک بشه اين مغزي که کلي به هم ريخته خيلي فاصله گرفته ام از روزهاي شادم خونه تکوني کردم درست نشدم انگار بايد تغيير مکان بدم حتي چيزاي خوب هم داره برام آزار دهنده مي شه نمي دونم چه کار کنم فشار خيلي چيزا داره آزارم مي ده آزاد شدن از قيد و بند خود ساخته دشوار شده ساده نوشتن هم سخت تر از سخت شده نيستش!!! نيست اون چيزي که مي خوام هزينه ي بالايي دارم مي دم براي اين روزهام و اين جور فکر کردنم هزينه اي که شايد تنها بشه با فروختن روح هم سان کردش باز هم روح تکوني؟!!! باز هم بيرون انداختن خيلي ها؟!!! شايد هم بريدن از اين محيط و اتفاقاتش ننوشتن و نيامدن و حرف نزدن؟!! شايد همين الان وقتشه که خودم برم شايد همين الان شايد همين اکنون شايد همين لحظه شايد و شايد و شايد

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در شنبه 22 دی1386 ساعت 12:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ننويس

مي گويد سياه ننويس / مي گويد سنگين ننويس / مي گويد از غم ننويس / مي گويد بي توکل ننويس مي گويد زندگي کن / مي گويد عاشقي کن / مي گويد شادي کن / مي گويد بندگي کن اي فلاني / اي تويي که نامت رسمت راهت با من فرق دارد / تو بگو / تويي که اين گونه به من مي گويي / شکل دينت چيست؟ / رسم ذهنت چه گونه است؟ / راه فرزانگي َ ت به کدامين سو ست؟ / تو بگو / بگو کجاي اين دنيا رنگ ِ نداشتن سفيد ست؟ / رنگ دل دادگي در ديار تو چيست؟ / وقت رفتن مي خندي؟!!! / تو خستگي هات شادي مي کني؟ / بگو / فکر کن و بگو / وقتي خيلي چيزايي که داري ارضا کننده برات نيست بازم سر حالي؟ / مي توني لذت (( دوست داشتن و دوست داشته شدن )) رو از روال زنده گي بذاري کنار؟ / هي فلاني !! / دو سه خطي هم تو بنويس /بنويس ساده گي جرمه يا حسن؟ / بنويس رک و راست بودن گناهه يا خوبي؟ / بنويس نگران ديگري بودن آزار دادن يا محبت کردن؟ / اصلن مي دوني غرور از کجا به بعد مي شه کبر؟ / جواب منو نمي خواد به من بگي / با خودت روراست باش و به خودت بگو / اون وقت يه کمي وجدانت رو خرج کن و بگو من سياه مي نويسم يا خاکستري؟ /

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در شنبه 22 دی1386 ساعت 12:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت