تبليغاتX
نـسـل آریــا

من خسته ام ، من غريبم ، من تنهام

سلام به تمام كساني كه به وبلاگ من سر مي زدن و من و با نظرات زيباشون شاد مي كردن (حالا چه خوب چه بد) هميشه از دل تنگي براتون صحبت مي كردم و مطلب مي نوشتم چون براي من تنهايي ، غربت و خستگي حس زيبايست، حسي شاعرانه و گاهي عاشقانه ، نمي دونم شايد بعضي ها لذت مي بردن و بعضي ها هم براشون اين حرفها تكراري بود . ولي من با خيلي ها آشنا شدم به وبلاگ خيلي ها هم سر زدم و براشون روزانه ، هفتگي و حتي ماهيانه پيام مي گذاشتم . اين همه گفتم كه بهتون بگم دريا بانوي درياي عميق روياها خسته شده از اين همه بي محبتي خسته شده و براي مدتي مي خواد در خلوت خودش به كارهاي خودش و زندگي خودش فكر كنه پس تا مدتي از دريا بانوي غم زده  و غمگين خبري نيست ولي دوست دارم كه من و فراموش نكنيد چون من هيچ وقت شما رو فراموش نخواهم كرد . زندگي سرشار از زيباييست قدر لحظه لحظه هاي زندگي رو بدونيد و قدر با هم بودن در كنار مادر، پدر ، همسر و فرزند بدانيد و بدانيد كه زندگي زيباست و هميشه برقراره بگرد تا بگرديم

 

دوستدار همگي شما دريابانو

 


 

دختر تنهادریا بانو در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 2:25 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


وقت پرواز

اگرمدت هاست از من کلامی نشنیده ایدخیال نکنید من مرده ام

من شاید آشیانه پرندگان درباد رافراموش کرده ام.

شاید از کنار عادات روزمره باآهی دردرون گذشته ام

و شاید لطافت و روح را در واژه ها گم کرده ام.

اما هنوز زنده ام

نان گرم را سجده می کنم و شراب سرخ را تقدیس

تو خواهی گریست

اگر بگویم روزهایی- شاید بهتر است بدانی شب هایی تا طلوع

پاهایم,دستانم و قلبم به فرمان نیست

و در این ساعت های نا امیدی و درد ,پیوندم با نان داغ وخرمالوهای خام پاییزی و گوجه های کال تابستان قطع می شود

شاید هم به حساب نق نق های بیمارگونه ام گذاشته شود.

تنها در این زمان بازکمی آراسته و بیشتر عصبی و تندخو تورا به یاد می آورم

و عمر عبث را آن هنگام که پرندگان در سرما پر می زنند یا وقتی بادهای گرم تابستانی عرق بر پیشانی می نشانند نطاره می کنم

از پریشانی و دلهره بسی آموخته ام که در دستانمان هرروز جوانه های مرگ را آب می دهیم و درهای امیدهای بی انتهایمان را به ابدیتی به پاسخ می گشاییم.

سال نواز پنجره به اتاق آمد؛ بی تفاوت و بی رحم سلامم را بی پاسخ گذاشت و روی مبل به خواب رفت.

هراس دارم این صدای ساز که از خانه همسایه باد برایم به سوغات می آورد تمام شود و من رویاهای شیرینم را به سادگی پاره شدن سیم های ساز فراموش کنم.

آیا هنوز باید گل های گلدان هایم را آب دهم؟

آیا هنوز پیری لفظی است که چون سایرمردمان باید از آن بهراسم ؟

از آینده من هیچ مپرس.

تو صبحانه ات را بخور .

وقت پرواز من رسیده است


 

دختر تنهادریا بانو در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 12:37 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دیری‌است از خود، از خدا، از خلق دورم


با این‌همه در عین بی‌تابی صبورم


پیچیده در شاخ درختان، چون گوزنی


سرشاخه‌های پیچ‌درپیچ غرورم


هر سوی سرگردان و حیران در هوایت


نیلوفرانه پیچكی بی‌تاب نورم


بادا بیفتد سایه‌ی برگی به پایت


باری، به روزی روزگاری از عبورم


از روی یكرنگی شب و روزم یكی شد


همرنگ بختم تیره رختِ سوگ و سورم


خط می‌خورد در دفتر ایام، نامم


فرقی ندارد بی‌تو غیبت یا حضورم


در حسرت پرواز با مرغابیانم


چون سنگ‌پشتی پیر در لاكم صبورم


آخر دلم با سربلندی می‌گذارد


سنگ تمام عشق را بر خاك گورم


 

دختر تنهادریا بانو در دوشنبه 3 تیر1387 ساعت 11:50 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


عشق

پرسيدم : هنگام غروب ، خورشيد چرا زرد رنگ است؟
گفت: از بيم جدايی.
خورشيد،با همه ی درخشندگی در پايان هر روز، ناپديد ميشود و جای خود را به تاريکی ميدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل ميدرخشد و جان ميبخشد و اين روزی است که شبی به دنبال ندارد.
پرسيدم : عشق چيست؟
گفت : آتشی است .
گفتم: مگر آن را ديده اي؟
گفت: نه در آن سوخته ام.
عشق را با تمام وجود فرياد بزن تا به جهانيان ثابت کنی که تمام مسيرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.
به کوه گفتم: عشق چيست؟
لرزيد.
به ابر گفتم: عشق چيست؟
باريد.
به باد گفتم: عشق چيست؟
وزيد.
به پروانه گفتم: عشق چيست؟
ناليد.
به گل گفتم: عشق چيست؟
پر پر شد.
به انسان گفتم: عشق چيست؟
اشک از ديدگانش جاری شد و گفت: ديوانگيست

 


 

دختر تنهادریا بانو در سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت 12:20 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چشم هام خسته از ديدن غم ، خسته از گريه و اشك ، غصه ها پره دلم ، خنده رفته از لبم ، بي كسي شد همدمم ، توي غربت زنده ام ، كسي نيست نگاش كنم ، كسي نيست صداش كنم ، شادي پر كشيده از تنم ، غم خونه كرده تو دلم ، دلم گرفته از همه ، زندگي پره غم پره غم پره غم

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در شنبه 25 خرداد1387 ساعت 12:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


رنگ عشق

مي گويد سياه ننويس / مي گويد سنگين ننويس / مي گويد از غم ننويس / مي گويد بي توکل ننويس

مي گويد زندگي کن / مي گويد عاشقي کن / مي گويد شادي کن / مي گويد بندگي کن

اي فلاني / اي تويي که نامت رسمت راهت با من فرق دارد / تو بگو / تويي که اين گونه به من مي گويي / شکل دينت چيست؟ / رسم ذهنت چه گونه است؟ / راه فرزانگي َ ت به کدامين سو ست؟ / تو بگو / بگو کجاي اين دنيا رنگ ِ نداشتن سفيد ست؟ / رنگ دل دادگي در ديار تو چيست؟ / وقت رفتن مي خندي؟!!! / تو خستگي هات شادي مي کني؟ / بگو / فکر کن و بگو / وقتي خيلي چيزايي که داري ارضا کننده برات نيست بازم سر حالي؟ / مي توني لذت (( دوست داشتن و دوست داشته شدن )) رو از روال زنده گي بذاري کنار؟ / هي فلاني !! / دو سه خطي هم تو بنويس /بنويس ساده گي جرمه يا حسن؟ / بنويس رک و راست بودن گناهه يا خوبي؟ / بنويس نگران ديگري بودن آزار دادن يا محبت کردن؟ / اصلن مي دوني غرور از کجا به بعد مي شه کبر؟ /
جواب منو نمي خواد به من بگي / با خودت روراست باش و به خودت بگو / اون وقت يه کمي وجدانت رو خرج کن و بگو من سياه مي نويسم يا خاکستري؟ /


 

دختر تنهادریا بانو در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 11:33 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


به نداي خدا ميبايست اطمينان داشت :

روزي كوهنوردي جهت صعود به كوه رفته بود و در تاريكي شب ناگهان از ارتفاعا ت افتاد و توسط يك طناب ؛ كه به دور كمرش وصل بود ؛ مابين صخره و دره اي آويزان شده و زجر ميكشيد وناله زد و می گفت : خدايا كمكم كن !!!!

ناگهان ندائي شنيد كه : طناب را از دور كمرت بازكن !!!

كوهنورد گفت : خدايا من كمك خواستم و تو مي گوئي طنابي كه مرا نگهداشته را باز كنم و بيفتم ؟

آنشب صبح شد و گروه امداد براي نجات اين كوهنورد آمدند و ديدند كه ؛ مرده است و پس از بازديد توسط كارشناسان ؛‌ گفتند : فاصله اين كوهنورد تا زمين " نيم " 5/0 متربوده است و اگر اين كوهنورد ؛ ديشب طناب را از دور كمرش باز كرده بود ؛ زنده مي ماند


 

دختر تنهادریا بانو در سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت 8:57 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


هرگز صداي خنده ات را فراموش نمي كنم صداي خنده اي كه باعث شد غم هايم را براي مدتي فراموش كنم ، صداي يك دوست ، آه چه لذتي داشت آن روز در سرماي زمستان وجودم را از حرفهاي زيبايت گرم كردي سير نمي شدم از ديدن چشمهايت دوست داشتم كه هميشه دست هايت را به من مي دادي و من آنها را مي فشوردم و در كنارم و روي قلبم مي گذاشتم آنگاه قلبم فقط براي آن دستها مي تپيد براي آن دستهاي مهربان چه حس خوبي بود حسي كه هيچ وقت نخواهم ديد و نخواهم داشت ، باز تنهايم ، تنها و غريب ، غريب در كوچه هاي دلتنگي هر روز در كوچه هاي بي كسي قدم مي زنم به اميد آنكه تو را ببينم تويي كه مهرباني تويي كه هميشه خوبي

كجايي ديگر حتي به ديدن من نمي آيي كجايي (S)

 

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در دوشنبه 13 خرداد1387 ساعت 1:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چشم هايم خسته است و دست هايم ناي نوشتن ندارد ، دلم پر از غم و تنهايي هيچكس به دادم نمي رسد و هيچ كس حتي يك لحظه نمي توان بجاي من باشد ، جاي كسي كه دلش پر غم پر درده

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در شنبه 4 خرداد1387 ساعت 3:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

سالهاست با خستگی سر می کنم ، با غم و تنهايي و سادگي سر مي كنم

كاش بود كسي كه مرا ياد مي كرد ، از دل و قلبم براي ديگران ياد مي كرد

دستهايم سردست و تنها بيمار ، قلبم شكسته است و دور از صداي يار

كسي نيست آه كسي نيست كه مرا درك كند چقدر سخت است چقدر ....

 

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در دوشنبه 30 اردیبهشت1387 ساعت 1:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن

 

آدماي مهربون و با وفا دروغ مي گن

 

اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتونن

 

بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن

 

اونا كه ميان به اين بهونه ها ، كه اومدن

 

از توي شهر قشنگ قصه ها ، دروغ مي گن

 

اونا كه فدات بشم تيكه كلامشون شده

 

به تموم آسمونا ، به خدا دروغ مي گن

 

اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن

 

تا قيامت نمي شن ازت جدا ، دروغ مي گن

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در یکشنبه 22 اردیبهشت1387 ساعت 9:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


امروز دلم گرفته ، خيلي دلم گرفته، نمي دونم از كي بگم  خيلي دلم گرفته ، ديگه هيچ كس من و نمي بينه ، ديگه هيچ كس من و نمي فهمه ، دوست دارم سر بزار به بيابون تنهاي تنها باشم دور از همه دور از زندگي دور از غم ديگه خسته شدم از غم ديگه خسته شدم از درد ، نمي دوني چقدر سخته چقدر سخته كسي نتونه دركت كنه كسي كه بهش اعتماد كردي و كسي كه بهش دل دادي حتي يه بار بدون اينكه تو ازش بخواي نوازشت كنه ، دركت كنه ، كسي ديگه نيست تنهاي تنهايم ، كسي اينجا نيست واقعاً من تنها هستم كسي صداي من و نداره ............

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در دوشنبه 16 اردیبهشت1387 ساعت 8:52 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


صحبت از عشق نكن دلم گرفته صحبت از دل نكن حالم گرفته

 صحبت در مورد عشق و دل ديگه كهنه شده كهنه مثل يه تيكه پارچه شده

 دلم از هر چي دله خسته شده دلم از هر چي غم خسته شده

" دلم من هوا مي خواد "

هواي تازه مي خواد هوايي براي نفس كشيدن براي زندگي كردن

 براي فكر كردن فكر كردن به فرداها به فرداهايي بدون عشق بدون دل

دل من هوا مي خواد .... فقط و فقط هوا مي خواد

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 ساعت 12:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


             

 

 اسكله ناز چشات حريم امن قايقم

تو ساعت يه ربع به عشق ، عقربه دقايقم    

گرمي دستاي تو رو، به صدتا دنيا نمي دم

هر وقت كه يارم تو بودي، بي كسيو نفهميدم

تو بند دل، سلول عشق، حبس نگات و مي كشم

ولي بازم رو ميله هاش ، عكس چشات و مي كشم

آي قصه بي سر و ته ، شعر بدون قافيه

براي مرگ اين صدا ، نبودن تو كافيه

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در سه شنبه 10 اردیبهشت1387 ساعت 9:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


گداي توام

 

دنبال معجزه نيستم بخدا                  دنبال سعادت نيستم بخدا

 

دنبال محبت از چشمهاي تو  ، دنبال وفا از دستاي تو ، دنبال عشق از قلب تو

ودنبال صميميت از حرفاي تو هستم ......

من دنبال تو مي گردم تويي كه در وجودم گم شده اي تويي كه خود مني

ولي هيچ وقت نيستي ....

به چشمهايم نگاه  و دستهايم را بگير و با قلب پر از مهرت  با من حرف بزن از

محبت بگو از وفا از عشق از صميميت ......

كه من محتاج توام ........ مرا درياب اي مهربانم

 

 

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 ساعت 12:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


روز گار غريبيست نازنين

روز دوباره خورشيد از پشت كوهها بيرون مي ياد و يك روز جديد آغاز مي شود روزي كه همه ما با آرزو هاي شيرين از خواب بيدار مي شويم و به فكر فردايي روشن هستيم ولي چه فايده كه هر روز مثل ديروز است و هيچ تلاشي نمي تونيم براي بهتر شدن آن انجام بديم هنگامي كه روز تمام مي شود و خورشيد غروب مي كند به فكر فردا هستيم به فكر فردايي كه بتوانيم جبران روزهاي ديگر را بكنيم  اماچرااا ؟؟؟ چرا اينگونه چرا امروز را به فردا و فردا را به فردا هاي دگر مي سپاريم قدر زندگي را بدانيم و از لحظه لحظه هاي آن استفاده كنيم تا زماني كه جوان هستيم ......

 

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در چهارشنبه 28 فروردین1387 ساعت 10:25 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


زندگي

 

در بهار زندگی احساس پیری می کنم


با همه آزادگی فکر اسیری می کنم


بس که بد دیدم ز یاران به ظاهر خوب خود


بعد از این بر کودک دل سخت گیری می کنم

 


 

دختر تنهادریا بانو در سه شنبه 27 فروردین1387 ساعت 12:10 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آنکه چشمان تو را این همه زیبا می کرد

کاش از روز ازل فکر دل ما می کرد

یا نمی داد به تو این همه زیبایی را

یا مرا در غم عشق تو شکیبا می کرد

 

 

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در سه شنبه 20 فروردین1387 ساعت 12:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دلم مي خواست شمع وجود تو بودم ... دلم مي خواست هر روز بخاطر تو بسوزم و بسازم ... دلم مي خواست كه در كنار تو كم كم آب مي شدم و زودتر از تو از اين دنيا چشم مي بستم ... دلم مي خواست كه هميشه در كنار تو باشم و از ديدن تو لذت ببرم ... دلم مي خواست  .... پروانه من منتظر تولد دوباره من باش

 

 

 

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 1:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خزان

در خزان، خزاني برگ ريزان با دلي پر درد به ياد تو هستم به ياد تو ... دست هايم را به سويت دراز مي كنم به عشق آنكه روزي دستهاي مرا بگيري و مرا ياري بدي ... چشم هايم را به سوي تو خيره مي كنم و فقط تو را نگاه مي كنم كه شايد التماس ماندن را در چشم هايم بخواني و مرا كمي درك كني ... تنهام خسته ام مرا درياب ...

 

 

 

 


 

دختر تنهادریا بانو در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 1:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت